موازین قضائی

پیرزن ها

زن جوان به عنوان متهم به همراه مامور انتظامی در دادگاه حاضر شد و در پاسخ به سوال قاضی اظهار کرد که طعمه هایش را از میان پیرزنان نحیف و مسن انتخاب می کرده است . زن هر روز صبح یک محله از جنوب شهر را انتخاب کرده و پس از شناسایی منزل زنان مسنی که در تنهایی خود غوطه ور بوده و تشنه کمی صحبت و درد دل کردن بودند به بهانه ای زنگ در را زده و باب صحبت را با ساکن خانه باز می کرد. زن سالمند بیچاره که از جور دنیا خسته و گله مند بود و از کم لطفی های فرزندان و عروس و داماد ها و نوه هایش به ستوه آمده بود فرصت را غنیمت شمرده و به طرف کسی که آغوش محبت گشوده و با طمع زیاد حرف هایش را گوش میکند جذب می شد و تاب نمی آورد . سفره دل را می گشود . از اینکه تنهاست و کسی به او توجه نمی کند گله میکرد. از جوانی هایش تعریف می کرد . زمانی که اطرافش شلوغ بود . از طلاهای یادگاری که به مناسبت های مختلف به دستش رسیده بود و دلخوشی امروزش بود . چرا که خاطراتش را زنده می کرد و ….
زن جوان به دو چیز حساسیت داشت : تنهایی و طلاها. دو عنصری که معمولا سالمندان با آن همراهند . از یکی شکوه دارند و به دیگری می نازند.
زن جوان بعد از پی بردن به اینکه زن سالمند مخاطبش شرایط لازم را دارد با ترفند خاصی از وی می خواست تا طلا هایش را ببیند و در خاطراتش شریک شود . پیرزن بیچاره النگو یا دستبند یا گردنبند طلایش را که با ارزش ترین اشیائش محسوب می شد به زن جوان می داد و بلا فاصله تحت تاثیر زمینه سازی قبلی زن جوان در افکار ژرف خود غوطه ور می شد .
زن جوان با استفاده از فرصت طلا ها را پنهان می کرد . و پس از همدردی با پیرزن دردمند او را از عالم خودش بیرون می آورد و با او همدردی می کرد. وداع مهربانانه ای با او می کرد و حالا که نشان تمام خاطرات زیبای وی را تصاحب کرده بود او را باتنهایی اش تنهاتر می گذاشت.
وقتی قاضی تعداد شاکیانی را با این شیوه مالباخته شده بودند جویا شد متوجه شد هفتاد پیرزن به عنوان شاکی در بیرون دادگاه حضور دارند . اما یک نکته خیلی مورد تعمق قاضی قرار گرفت . او را به فکر فرو برد . روح وی را آزرد . هزار و یک سوال در ذهن او ایجاد کرد . آخر چرا باید این گونه باشد؟
هیچ یک از پیرزن ها تنها نیامده بودند . فرزندان و عروس ها داماد ها و نوه ها و نتیجه هایشان همراهشان آمده بودند تا ببینند با عواطف یک انسان با عزت چه بازی خطرناکی کرده اند که او را به این میزان دچار حواس پرتی کرده است که عزیز ترین اشیائش را به همین راحتی از دست بدهد.

منبع : خاطرات قضائی واقعی

نوشته های مشابه

همچنین ببینید

بستن
بستن