وب سایت راه مقصود - دانشنامه حقوقی

دانشنامه حقوقی

داستان حقوقی

مخوف ترین قاتلان جهان از دیربازتا به امروز

غلامرضا کیامهر

داستان غم انگیز قتل ها و قاتلان سریالی منحصر به کشور ما نیست که به عنوان یک پدیده ضدانسانی سلامت، آرامش و امنیت خاطر جوامع بشری را مورد تهدید قرار داده است. از دیدگاه روانشناسان قاتلان زنجیره ای بیماران روانی بدخیمی هستند که تنها با ریختن خون و گرفتن جان انسانهای دیگر احساس آرامش می کنند، از نظر متخصصان تعلیم و تربیت قاتلان سریالی قربانیان شرایط تربیتی خانواده های خود و جامعه ای که در آن زندگی می کنند هستند اما گروه دیگری افرادی را که مرتکب قتل عمد چه قتل یک انسان و چه قتل چند انسان می شوند را محصول هردو دیدگاه می شناسند و براین باورند که خطرات وجود قاتلان سریالی در یک کشور و یک جامعه از خطرات دشمنان خارجی برای آن جامعه خطرناکتر است.

کشورهایی که برای خود دشمن خارجی قائلند، همیشه برای مقابله با آن دشمن در حال آمادگی به سر می برند، اما حتی قوی ترین و هوشیارترین نیروی پلیس و نیروهای امنیتی یک کشور نمی توانند با قاطعیت امنیت جامعه و جان مردم را در برابر قاتلان سریالی که جامعه در آستین خود پرورانده است، تضمین کنند. به بیان امروزی قاتلان سریالی حکم بمب های انتحاری و یا بمبهای ساعتی را دارند که کسی از زمان فعال شدن چاشنی انفجاری آنها اطلاعی ندارد و انفجار آنها در هر لحظه از شبانه روز می توان جان انسانهایی را بگیرد.
وجود قاتلان سریالی در کشور ما مسبوق به سابقه است که یکی از مخوف ترین این قاتلان به نام اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل در بیش از هفتاد سال پیش برای چند سال با جنایات خود در ایران و عراق وحشت زیادی را در میان مردم دو کشور ایجاد کرد که سرانجام بعد از ارتکاب چند قتل به چنگ قانون افتاد و با سپرده شدن به چوبه اعدام به سزای اعمالش رسید. در چند دهه اخیر نیز شاهد جنایات وحشتناک چند قاتل زنجیره ای دیگر در کشور بودیم که یکی از معروفترین آنها به نام غلامرضا خوشخو به خاطر آن که شکار قربانیان جنایات خود را شب هنگام به دام می دانداخت به خفاش شب معروف شد. خفاش شب نیز بعد از ارتکاب چندین قتل سریالی که تمامی قربانیان را زنان تشکیل می دادند، شناسایی و دستگیر کردند و به مجازات اعدام محکوم شد . درسایر کشورهای جهان هم تعدادی از قاتلان سریالی به خاطر نوع و نحوه قتل هایی که مرتکب می شدند، شهرت بیشتری پیدا کردند. اما در میان همه آنها ده قاتل سریالی نام و مشخصات و شیوه جنایاتشان بیشتر طرف توجه رسانه های عمومی قرار گرفت که از این شماره صوراسرافیل در هرشماره شرح حال تعدادی از آنها را باهم مرور می کنیم. لازم به توضیح است که خوشبختانه با وجود سروصدا ی زیادی که جنایات و محاکمه قاتلان سریالی در هر مقطعی در کشور ما برپا کرد،نام قاتلان سریالی ما در فهرست ده قاتل بزرگ سریالی جهان مشاهده نمی شود که این در جای خود برای ما ایرانیان که رسانه های امروز جهان چهره خشنی از ما نزد افکار عمومی مردم جهان ترسیم کرده اند، باید موجب خوشحالی باشد. ده قاتل مخوف سریالی هم به خاطر شیوه قتل ها و هم از جهت کثرت قتل های سریالی که انجام داده اند، جزو مخوف ترین قاتلان سریالی جهان در چند قرن گذشته شناخته شده اند که اسامی و مشخصات آنها از این قرار است.

1-گیل دوری
(GiLLES DE RAIS)
گیل دوری قاتل سریالی فرانسوی در سال1404متولد شد.
اوقبل از شروع به ارتکاب قتل های سریالی با درجه سروانی در نیروی انتظامی تحت فرماندهی ژانداک قهرمان ملی فرانسویان خدمت می کرد هر چند که گفته شده ژاندارک کمترین اطلاعی از جنایات ارتکابی این افسر نداشته است. او قاتل ده ها و شاید صدها انسان بی گناه بود که اکثر آنها راکودکان و نوجوانان پسر تشکیل می دادند. این قاتل سریالی با ترفندهایی مختلف پسران نوجوان را که مانند دوران کودکی او موهای بلوند و چشمهای آبی روشن داشتند به سکونتگاه های خود می کشید، آنها را مورد تجاوز و شکنجه قرار می داد و سپس آنها را به طرز فجیعی به قتل می رساند.
او و همدستانش بعد از قتل قربانیان اجساد آنها را قطعه قطعه می کردند و آنها را می سوزاندند. بعضی گزارشهایی که در همان زمان منتشر شده تعداد قربانیان این قاتل سریالی اهل فرانسه بین 80 تا 200 نفر اعلام کرده است ولی عده ای نیز اعتقاد داشتند که تعداد قربانیان گیل دوری حتی به 600 نفر بالغ می شده است.بیشتر قربانیان او را کودکان شش ساله تا نوجوانان هجده ساله تشکیل می دادند. در جلسه محاکمه این قاتل سریالی خدمتکار او به نام هنریت (HENRIET) که همدست جنایات ارباب خود بوده، جزئیات جنایات ارباب خود را برای قضات دادگاه شرح داد و گفت همه قربانیان در حمام به قتل می رسیده اند و قاتل سریالی در خون قربانیان خود حمام می کرده است. او توضیح داد که اربابش از شنیدن صدای ناله و شیوه قربانیان خردسالش غرق لذت می شده است. اما بزرگترین لذت او حمام کردن در وان مملو از خون قربانیانش بوده است.

2- اندری چیکاتیلو
ANDERIE CHIKATILO
اندری چیکاتیلو قاتل سریالی اهل اوکراین در سال 1936 به دنیا آمد. او که به خاطر اعمال جنایتکارانه اش به قصاب رستف یکی از شهرهای اوکراین معروف شده بود، قتل فجیع 53 زن و کودک را در پرونده اتهامی خود داشت. او از سال 1978 تا سال 1990 که به دام پلیس افتاد بدون وقفه به قتل قربانیان بی گناه خود ادامه می داد. چیکاتیلو ابتدا در شهر رستوف شهری که در چند سال اخیر چند بار میان نیروهای ارتش اوکراین و شورشیان مورد حمایت روسیه دست به دست شده است سکونت داشت و سپس عازم شهر کوچک و کارگری شاختی (SHAKHTY) که مرکز معادن زغال سنگ اوکراین بود رفت و نخستین قتل سریالی خود را در آن شهر انجام داد.
نخستین قربانی قتل های سریالی او یک دختر 9 ساله بود که چیکاتیلو با فریب و نیرنگ او را به خانه ای که به صورت نیمه مخفی در آن زندگی می کرد برد و در حین تجاوز به دختر بچه با تیغه چاقو بدن او را مثله کرد ولی چون اثری از اولین جنایت خود باقی نگذاشت ماموران پلیس رد فرد دیگری به نام (ALEXANDR KRACHENKO) را که در نزدیکی جنازه مثله شده دختر بچه دستگیر کرده بودند تحویل دادگاه دادند و دادگاه نیز او را به جرم قتل به اعدام محکوم کرد.
ادامه سرگذشت این قاتل سریالی در شماره آینده

منبع : هفنه نامه نقش نو : شماره104

نغمه های فراموش شده (داستان واقعی)

نوشته مرضیه محبی (وکیل پایه یک دادگستری)

 یادآوری دبیر بخش ( محمد مهدی حسنی) :

وقایع این داستان اتفاق افتاده است و وکیل پرونده مزبور، همکارمان آقای سید محسن حسینی پویا بوده اند که ماجرای اصلی پرونده و مشکلات پیرامون آن، نوع بیماری، جریان بیمارستان و چگونگی صدور رأی ها را بازگو کرده و سپس به خامه زیبا و توانای همکار دیگرمان خانم مرضیه محبی به قالب داستان حاضر درآمده است. چنانکه وی فضای جنوب کشورمان و اندیشه های «صفیه» این زن رنج کشیده را، خوب در خیال پرورانده است. و مراد از "مستشار شعبه تجدید نظر" آقای شریعتی نیا (مستشار شعبة 16 دادگاه تجدیدنظراستان خراسان رضوی) است که دقت نظر و تعهد ایشان، زبانزد عام و خاص می باشد.

 ×××

نغمه های نی و قیچک از چپر مردها چونان ردیفی از پروانه های سیمین پرواز می کنند، می روند روی شانه های جویبار مهتاب که از افق دور دست دریا تا پیش پای من جاری است، جست و خیز می کند، با صدای موجها درمی آمیزند، من دلم را بدست باد و نوای نی و صدای موج ها می دهم، از چپر زنها تا دریا راهی نیست، از صدای هلهله و پایکوبی جنون آمیز زنها خسته ام، از آهنگ انگشتان زمخت ترک خورده که بی امان بر دایرة بزرگ زنگی می کوبند، از آمیختگی مواج رنگها در پیکرهای تیرة آفتاب سوخته، و بوی عرق تن. پاهایم لاغر و کوچکند در ماسه فرو می روند، به زحمت یک پا را از ماسه بیرون می کشم، و آن پای دیگر را اندکی جلوتر می گذارم، سنگین و خسته ام، خوابم می آید، سرم درد می کند، پاهایم می سوزد، حتماً تب دارم و نمی فهمند، باد با مهتاب و سایة دراز من که پیش پایم روی ماسه ها تا دور دست گسترده شده بازی می کند، پیرهن بلند سرخ گلدوزی شده و آینه کاری با شلواری گشاد و شالی از همین دست بر پیکرم آویخته است، باد در من می پیچد دریا دورتر می شود، پاهایم سنگین تر، باد نمی گذارد بروم، آنها عروسشان را گم کرده اند، حالا حتماً فهمیده اند، پاهایم را به موج ها می سپارم، خنکای مهربان دریا شب، به جانم می نشیند، به سوی مهتاب در جویبار نقره گون جاری می شوم، مرغی در دوردست صدایم می کند، موهایم روی موجها روانند، آب شور را مزه می کنم، همة سنگینی ام را به دریا می سپرم و در آب گام می زنم، پدرم گفت: "قول داده ام باید برود" مادرم گریه می کند، عمه می گوید: "اصلاً پرسیدی هفت سال گذشته کجا بوده؟"، پدرم می گوید: "روزی که ناف صفیه را به نام او بریدید باید این فکرها را می کردید "، مادرم می گوید: " آخر مشهد خیلی دور است، چه بر سر این بچه می آید"، پدرم می گوید: "قول داده ام باید برود". فردا روز آخر است. سحرگاه خواهم رفت، آفتاب نزده، یعنی آفتاب را هم نخواهم دید؟ صدایی با آهنگ محزون نی و نغمة موجها و مرغهای دوردست می آمیزد، روی بر می گردانم، پدرم است بلند بالا، پوشیده در سفیدی لباسهای بلوچی، نگاه می کنم آسمان پایین آمده، و ستاره های روی دستاری سفید او به دست باد سپرده شده در جست و خیزند، بسوی او می روم، دوباره سنگین شده ام، قطره های مهتاب در آینه های خیس لباس سرخ عروسی که در میان آنهمه گل و سبزه و پرنده جای گرفته اند، بازی می کنند، مقابل پدرم می ایستم، با دو دستش شانه های خیس مرا می گیرد، خرد خواهم شد، چشمانش را که به من می دوزد، باد و مهتاب در خیسی پای چشمانش کشمکش می کنند، اولین بار است پای چشمهای او را تر می بینم، می گوید برو ! و چپر زنها را نشانم می دهد و من می روم، فرمان مطلق است، بی چون و چرا و تن از دریا می کنم و به رفتن می سپارم.

سحرگاه، گوی سرخ آفتاب روی دریا نشسته بود و این بار جویباری طلایی از خورشید تا پیش پای من جاری بود که من رفتم، پاهایم را توی یک به یک گودالهای کوچک میان صخره های کنار دریا گذاشتم و خواب صبحگاهی ماهیان ریز رنگارنگ و خرچنگها را آشفتم و پشت کردم به خورشید و با بقچه ای زیر بغل و یک ساک سنگین که در دست پسر عمو بود، رو به سوی جاده نهادم و به چپرها و چشمان مادر و اندوه پدرم ننگریستم، به کودکان همبازی ام، به خواهران و برادرانم که شگفت زده جاهای پاهای مرا در ماسه مرور می کردند، و به کاسة آب دست مادر که در شنزارها فرو می رفت، من تمام شدم، تمام.

×××

نوبت او بود روبروی میز کوچک کنج اتاق هیأت سه نفرة معاضدت در مجتمع قضایی شهید بهشتی مشهد، ایستاده بود و به من که آنروز از سوی کانون وکلا مأمور به کار در آنجا بودم، می نگریست و سخن نمی گفت، در دنیای دیگری بود، نزدیک ظهر بود و بس که ناله و زاری و اعتراض و سر و صدا و خواهش و تمنا شنیده بودم، تمام انرژی ام تحلیل رفته بود، صدایش زدم: «خانم! با شمایم، آی! کجایی؟» بیدار شد، سراسیمه چادر سیاهش را که صورت سبزة سیر او را می پوشاند مرتب کرد، از لبانش دو کلمة قاطع همراه با موجی از اندوه فرو ریخت: «طلاق می خواهم.»

- «چرا؟ »

- «شوهرم دیوانه است، چند بار هم بیمارستان ابن سینا بستری شده، دیگر نمی توانم طاقتم تمام شده،»

آستینش را بالا زد، اثر طولانی زخمی عمیق در ساعد نازک تیره اش دیده می شد که کناره ای آن نامنظم و خشن به هم آمده بود. خستگی و بی حوصلگی از سرم پرید و قلبم فشرده شد:

- «چگونه این کار را کرده است؟ »

- «با تبر.»

دختر هشت نه ساله نحیف همراهش را پیشم آورد:

- «چشم اینرا هم کور کرده، نگاه کنید، ده درصد بینایی بیشتر ندارد و هیچ پولی برای درمانش نداریم.»

بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت، نوجوان سیه چردة شرمگینی را با خود آورد که زیر گلویش آثار زخمی بود از همان قماش. از خشم بخودم می پیچیدم.

- «و تو هیچکاری نکردی؟ »

- «چکار می توانستیم کنیم، کسی را نداریم اینجا غریبیم؟ »

- «پدری مادری برادری خویشاوندی؟»

- «هیچ، بچه بودم مرا از روستایی نزدیک چابهار آورد.»

- «تابحال شکایت نکرده ای؟»

- «نه ما بلوچیم.»

- «یعنی چه بلوچید؟»

- «بلوچ می ماند، می ایستد، در رسم ما طلاق وجود ندارد، هیچ زنی مردش را به زندان نمی اندازد، می خواستم معالجه شود، فایده نداشت هر بار که بستری می شد، پول بیمارستان را نداشتیم بدهیم و او را می انداختند بیرون، بعد هم که می آمد، نمی توانستم دارویی به او بخورانم.»

×××

معرفی اش کردم به معاضدت کانون وکلای دادگستری خراسان و سرشار از کینه و اندوه شدم و فکر کردم انسان چه موجود عجیبی است، این همه رنج در جام این جان ریخته اند و باز روبرویم ایستاده است.

بعداز ظهر همان روز دوباره آنها را دیدم که در پیاده رو پایین دفتر کارم روی زمین نشسته اند و انتظار مرا می­کشند، نامة ادارة معاضدت کانون را چون شیئی مقدس در دست گرفته بود، همچنان محجوب و آرام بود، شتاب سهمگین مصیبت همة پیکرش را چنان در نوردیده بود که گویی تندیسی یخین است. به زحمت دهانش را به کلامی می گشود.

- «مدارکت را بده ببینم.»

- «هیچ ندارم.»

- «چه؟ شناسنامه، سند ازدواج، شناسنامة بچه هات؟»

- «ندارم.»

گویی ابری تاریک از برابر چشمانش گذشت، روی صندلی روبروی میز من نشست، آن دو کودک همراهش هم نشستند. دوباره غرق اندیشه شد.

×××

اولین بار بود که فهمیدم از خویشتن خود هیچ سراغی ندارم، من کیستم؟ روبرویم کارمند کمیتة امداد نشسته بود و می گفت شناسنامه ات را بده، و من نمی دانستم شناسنامه چیست و چرا من ندارم؟ می گفت سند ازدواج و من نمی دانستم که ندارم، گفتم از کجا باید اینها را بگیرم، فکر کرد مسخره اش می کنم، گفت از بابات. بابا، لفظی دور از دسترس، فراموش شده بود، از آن سحرگاه که پشت به آفتاب کرد و شانه های مرا فشرد، ندیده بودمش، چند سالی بعد از آن روز برگشتم، چپرهایمان را بر چیده بودند، منطقة آزاد چابهار پهن شده بود وسط ساحل. و از هیچکس نشانی نبود، پریشان و آواره و مجنون دور شهر گشتم، روی روستاها با این سه کودک، سرگشته و پریشان بودم، می خواستم بمانم می خواستم از پسرعمو فرار کنم، در بیابان سوزان چند نخل را که کنار چپرهایمان بود، بازیافتم و دیگر هیچ. نخل ها نشانی به من ندادند، سخنی نگفتند، در گفتگوی بین خود با باد و آفتاب اصلاً سر فرود نیاوردند، پول نداشتم، آذوقه نداشتم و هیچکس نبود، گویی همه چیز را وانهاده و رفته بودند؟ و گذشته من رویایی، خواب و خیالی بیش نبوده. گوییا در اینجا چیزی نبوده، صدای نی انبانی و قیچکی روی مهتاب و باد نمی رقصیده و زنانی که پای کوبان بر دایرة زنگی می کوفته اند، تنها افسانه ای از یاد رفته اند، و مادر ! مادرم رفته است، آنقدر با سه بچة گرسنه گشتم تا دست آخر تنها دخترعمه ای را یافتم، سراپایم را ورانداز کرد، گفت صفیه این لباسها چیست که پوشیده ای و به خنده ای زهرآگین کامم را تلخ کرد، بعد درماندگی ام را فهمید مرا به خانه اش برد، اتاقکی از خشت و گل در دامنة آشفته و کثیف شهر. گفت چپرها را بر چیده اند، پدر و مادرت را ندیده ام. شاید رفته اند پاکستان؟ خبری ندارم، او همچنان در پیراهن بلند گل دوزی و آینه دوزی و شلوار گشاد بود و چادر گلدار خویش را چند بار دور سرش محکم پیچیده بود، و با دمپایهای پلاستیکی روی زمین لخ می کشید، گفتم شناسنامه ام را می خواهم، خندید، حتماً پدرت آن را سپرده به شوهرت. و سند ازدواج؟ استهزای چشمانش را به جانم ریخت. - همان روز یک صیغه ای برایت خواندند تمام شد، سندی در کار نیست. اصلاً من اهل کجایم؟ کیستم؟ دخترعمه، آذوقه ای داد و بلیط برایم خرید، برگشتم به دامن گرسنگی. پسرعمو دیوانه بود. من تا سالها این را نمی دانستم، همسایه ها که بردنش بیمارستان فهمیدم او دیوانه است. من کودکی بودم که زاد و و لد می کرد شیر می داد، کهنه می شست و گرسنگی اش را با کودکانش تقسیم می کرد و هیچ نمی دانست، حتی دیوانگی را نمی شناخت.

×××

چه باید می گفتم؟ وکیلی که باید دادخواست طلاق بدون سند ازدواج، بدون شناسنامه طرح می کرد، گیج بودم راستی مگر آدمهایی هستند اینجا که شناسنامه ندارند به خودم گفتم راستی او کیست؟ مثل صبح همان روز با کلامی تند، از رؤیا بیرونش کشیدم:

- « گوش کن، حداقل یک استشهادیه درست کن که زن این آدمی و اصلاً نام و نشانت این ها که می گویی هستند و اینها فرزندان تواند.»

گفت همسایه ها بنویسند درست است؟ همان کاغذش را بدهید، بدهم امضا کنند و رفت.

فردا عصر که به دفتر کارم برگشتم، زیر تابلوی من کنار پیاده رو آرام و بی حرکت روی زمین نشسته بودند. لب به سخن گشود، هزارها بار آنچه را باید می گفت شب پیش تا صبح تکرار کرده بود.

×××

- «همان روز اول که مرا آورد حال خوبی نداشت. با یک نفر حرف می زد که من او را نمی دیدم، می گفت دیو است، من هم باور کرده بود، دیو تمام حرکات او را کنترل می کرد. اگر دیو اجازه نمی داد روزها و شب ها لب بر غذا فرو می بست، اگر او نمی گذاشت مدتها حرف نمی زد، یا نمی خوابید، وقتی می خوابید دیگر بیدار نمی شد، گاه روزها می گذشت و او اصلاً بچه ها را نمی دید، هیچ سخنی با آنها نمی گفت، اصلاً وجودشان را احساس نمی کرد، بعد شروع به گفتگو می کرد، ساعتهای پیاپی بی وقفه حرف می زد، می گفت، می گفت، می گفت، پیچ و تاب می داد، شاخ و برگ می داد، کش می داد، وای، سر یک موضوع بیهوده آنقدر حرف می زد که گیج می شدم، می خواستم فریاد بکشم، اما او مرد من بود، آقای من، ارباب من، مثل پدرم، فرمانروا، و من زن بلوچ، تنها با او وجود داشتم، تمام هستی ام در همسری او خلاصه می شد، بعد شروع می کرد حرف زدن با بچه ها، ساعتها و ساعتها حرف می زد، کلافه شان می کرد، به اعمالشان می پیچید، از دختر 3 ساله ام شاید هزار بار پرسید چه کسی در گوش تو حرف زده که من پدرت نیستم ها؟ بچه فرار می کرد، پنهان می شد، پیدایش می کرد و می پرسید، یکبار عصبانی شد، باطری قلمی را پرت کرد به طرفش، چشم دخترم اینگونه نابینا شد، یکبار نیمه شب از خواب جست، دیو به او گفته بود که پسرش می خواهد او را بکشد، برخواست چاقو را آورد، نشست روی سینة پسرم تا گردنش را بِبُرَّد، بچه ام ناقص شده، زخم زیر گردنش خوب نمی شود. به من می گفت فکر او را خوانده ام می گفت، از کجا فهمیدی من زندان بودم؟ می گفت وقتی خواب بودم فکر مرا خواندی، فهمیدی من زندان پاکستان بوده ام، و دیوانه وار فریاد می کشید و می گفت باید فکرت را قطع کنم، تبر به جای فکرم، روی دستم فرود آمد، جای ضربه اش تا مدتها زخم بود و چرک و خونابه می داد. فکر می کرد با کس دیگری هستم، تهمت می زد.»

- «تو شکایت نکردی برای اینها؟»

- «زن بلوچ از شوهرش شکایت نمی کند، وقتی به چابهار رفتم، دخترعمه ام گفت مبادا اسم طلاق را ببری، زن بلوچ تا پای جان می ایستد، روح پدرت از این حرف عذاب می کشد. او شوهرت است، آقایت، مبادا حرفی بزنی، مبادا آبروی بلوچ ها را ببری، خرجی نمی داد، تا اینکه هسمایه ها مرا بردند سرکار. هر روز صبح یک وانت می آید محلة ما آدم ها را بار می زند، می برد مزارع اطراف شهر، گوجه فرنگی و خیار می چینیم، وجین می کنیم.»

و دوباره خاموش گشت و در خیال خود فرو شد.

×××

آفتاب داغ سرم را سوراخ کرده است، دلم برای بچه هایم می سوزد، مثل حیوانها، چهار دست و پا میان شیارهای زمین می دوند، میان دستهای پینه بستة زخمی شان گوجه های سرخ تازة آبدار مثل چراغ می درخشد و چشمانشان اطراف را می پاید، گاهی یکی را دزدانه به دهان می برند، سرکارگر خشمگین مثل عقاب روی سرشان فرود می آید، بچه هایم گریه کردن را از یاد برده اند، رنج و درد بخشی از هستی آنهاست، آنان راحتی و آسایش را نمی شناسند که از این وضعیت رنج ببرند، زندگی در نظرشان همین است، گرسنگی و ترس. گوشة خانه می نشست و روزها و روزها بیرون نمی رفت، حمام نمی رفت و سر و ریشش را نمی زد، بوی گندش آزارمان می داد، وقتی همسایه ها گفتند او دیوانه است، وقتی فهمیدم گفتگو با دیو معنی اش دیوانگی است، بردمش بیمارستان، اما پول لازم داشت، بعضی وقتها که خیلی خراب بود داد و بیداد می کرد و به همه حمله می برد، بستری اش می کردند بعد پول نداشتیم و مرخص می شد.

×××

نشانی ای برای درج در ستون خوانده نداشت، پسرعمو از بیمارستان گریخته بود، زن می گفت هر آن ممکن است باز گردد، اما الآن نشانی از او نداشت. با هزار زحمت دادخواست را به معاون ارجاع قبولاندم و بعد راهی دادگاه خانواده شدم اما خواندة پروندة ما گم شده بود. آدم بی نام و نشان، بی هویت، بدون سند ازدواج، حاج آقا می گفت: آقای وکیل از کجا بفهمیم همچین آدمی وجود دارد و من زیر بار سنگین درد این زن و سه کودکش به هر استدلالی متوسل می شدم، اما با سنگینی این پرسش مواجه بودم، اصلاً او کی هست؟

استشهادیه ناقص بود، امضای دو زن زیر آن هیچ اعتباری ایجاد نمی کرد، دوباره صدایش کردم گفتم دو مرد هم پیدا کن امضا کنند، گفت همسایه ها می ترسند، تا بالاخره با اصرار من دو شاهد مرد هم فراهم کرد. روز دادگاه با پرونده ای که خودم می دانستم به ریسمان هیچ قانونی بند نیست، گیج و کلافه بودم، استعلام از بیمارستان روانی را خودم بردم. اما آنجا رفتاری درخور و شایستة وکیل در نیافتم، بلکه گروهی از طلبکاران را دیدم که می خواستند با من به عنوان نمایندة بدهکاری با سابقه، تصفیه حساب کنند، پرونده ناپدید شده بود، با رییس بیمارستان بحث کردم، وظیفة قانونی اش را به صدای بلند تذکر دادم تا تحقیر چشمانش فرو بنشیند، و پرونده را که خود می دانست نزد حسابداری است مثلاً پیدا کند، حسابداری پاسخ نمی گفت. دادن پاسخ در گرو پرداخت صورتحساب بیمار فراری بود و من، وکیل معاضدتی زن گرسنه، چه داشتم به آنها بدهم؟ دوباره به دفتر رییس رفتم وشاخه و شانه کشیدم، هشدار دادم که به قانون متوسل خواهم شد و برایش عاقبت خوبی نخواهد داشت. بالاخره پرونده از چنگ سنگین و محکم حسابداری رها شد، پسرعمو مبتلا به بیماری اسکیزوفرنی از نوع حاد آن بود، پس از شش نوبت بستری و فرار.... به فکر افتادم واقعاً فرار بود یا اینکه به دلیل نداشتن پول از بیمارستان اخراج شده، هر بار درمان نشده رها شده است.

شیخ الرییس ابوعلی سینا با آن گسترة عظیم دانشش، از بالای ساختمان روانی ابن سینا متفکرانه به من می­نگریست، نگاهش کردم، تو هم برایش نسخه ای نپیچیدی شیخ الرییس؟ پسرعموی رها شده امشب یا فردا ممکن است این بچه ها را بکشد، کاش مثل آن شاهزادة داستان که از جنون نجاتش دادی فکری برای این مرد می کردی. شیخ آهی کشید، به رهایی اینان می اندیشید، آدم هایی که از آسایش، از سیری، از معنای راستین زندگی تصوری ندارند، آدمهایی که نمی دانند دیوی که زندگی آن ها را بدست گرفته، اسکیزوفرنی نام دارد.

شهود موکل به دادگاه نیامدند، رابطة زوجیت اثبات نشده باقی ماند. دستان خالی من، راهی بر نساخته بود، دادگاه بدوی دعوا را رد کرد، صفیه باید به زندگی با آن دیو خطرناک ادامه می داد، هر لحظه ممکن بود پیدایش شود، ترس در وجود من رخنه کرده بود، براستی متولی حمایت از این زن و دو کودک زخم خورده و پسر پانزده ساله ای که شاگرد نجار بود و بخشی از خرج خانه را می داد، چه کسی بود؟ چه کسی آنها را در پناه می گرفت؟ شهروندان این شهر به چه کسی باید پناه می بردند؟ شهروندانی بی شناسنامه، بی سند ازدواج، بی هویت، بی نام، بی نان، بی امنیت، آه سوزانی سینه ام را خراشید.

دادگاه تجدید نظر دری را گشود، مستشار شعبه، روحانی ای که بنظر می رسد روحانیت عنصر اصلی وجودش باشد، درد من، درد این خانواده را مزه کرد و کامش تلخ شد و به دنبال چاره بر آمد، استدلال قضایی و اندیشة فقهی را در کالبد زخمی این خانواده ریخته و زندگانی ای دوباره بدان بخشید، مأموران انتظامی را به اتاقک گلین حاشیة شهر آنجا که صفیه در آن می زیست گسیل کرد، آنان همسایگان را به شهادت گرفتند و زوجیت اثبات شد و رابطة پدر و فرزندی جان گرفت، و دیوانه ای که روزها آنجا پرسه می زد هویت یافت و واقعی شد، دادگاه تجدید نظر در دادنامه نوشت «زوج غایب اعلام گردیده، با سه بار نشر آگهی خبری از او نرسیده است، الزام این زن به اموری که از عهده اش برنمی آید تکلیف مالایطاق است، وضعیت اخلاقی و روانی زوج در پروندة بیمارستان قید شده، او از ده سال قبل مبتلا به بیماری اسکیزوفرنی است و اگر دارو مصرف نکند خطرناک است، در تحقیقات دادگاه اعلام شده که برادرش زندانی است، خواهرانش در افغانستان زندگی می کنند یکی در زندان مشهد است و خودش شاید در زاهدان و یا در مشهد است. خواهر دیگرش در زندان مشهد است، گلوی پسرش را بریده چشم دخترش را کور کرده، که آثار مصدومیت مشاهد گردید، و با این اوصاف جای تردیدی نیست که زوجه در عسر و حرج قرار دارد.»

×××

آقای وکیل می گوید حکم رهایی من را داده اند، تمام شد، دلم هوای دریا کرده است، بوی شور دریا، بوی ماهیان، روبروی دریا می ایستم، غروب شده، قایق های ماهیگیری برمی گردند، پدرم است، با ماهی بزرگی که به زحمت آن را روی شن ها می کشد، درونم از گرسنگی در هم می پیچد، پای چپرها آتش افروخته اند، مادرم سخت کار می کند، مادرم همچنان آواز خویش را می خواند، نغمه های زنان در هم می پیچد، از دوردست نی انبان می آید، خورشید روی گهوارة موج ها از افق تا پیش پای من دراز کشیده و دریا فروزان و شعله ور است، دستانم را باز می کنم تا همه چیز را در آغوش کشم، بسته که می شوند هیچ چیز در حیاتشان نیست، آرزوهایم چه خواهند شد؟ هر چه شبها گریه می کنم به دستم نمی آیند، بوی دریا، گیجم کرده است، سربلند می کنم، اما اینجایم کشتزار گوجه فرنگی پیش رویم گسترده است، گوی آتشین خورشید، از سفر دریا بازگشته پیش رویم نشسته است، خنکای غروب، عطر تلخ برگها، جنبش آهستة بوته ها، در نسیم مرا کرخت و بی حال کرده، شانزده سال است که شبها نخوابیده ام، تا صبح نشسته ام، مواظب بوده ام که او بچه هایم را نکشد. حالا مادر بگذار کمی بخوابم. دستهایم می سوزد، سرم درد می کند، من تب دارم، آنها نمی دانند، مادرم کاش در سایة چپرها درازم می کرد، شوربا می پخت، مادرم کجاست؟ صدای آوازش می آمد، زن کارگر کنار من همچون او می خواند، نکند او هم از سایه سار چپرها آمده؟ می نشینم سر روی زانوانم می گذارم و به خواب می روم، از روبرویم، از دریا، از قایق سیاه بی لبه ای، پسرعمو پیاده می شود در دستانش چاقویی برق می زند.

( برگرفته از فصلنامه وکیل مدافع - ارگان داخلی کانون وکلای دادگستری خراسان، سال نخست، شماره سوم / زمستان 1390 - سال دوم، شماره چهارم / بهار 1391 )

 منبع : چه بگویم؟

با قدرت اراده و مهر مادری به تمام سیاهی ها پشت پا زد

دستانش را که جلو دهانش می‌گیرد، کنجکاوت می‌کند. نگرانی در چهره‌اش موج می‌زند که نکند حواسش پرت شود و دستش را از جلو دهانش بردارد. بر خلاف چهره‌اش دندان‌های نازیبایی دارد که افیون و سیاهی نابودشان کرده است.

سن و سال چندانی ندارد، اما هر صفحه از کتاب قطور زندگی‌اش را که ورق می‌زند رنگ سیاهی بر آن نشسته و سنگینی آن و جودش را فرا می‌گیرد، ولی به صفحه‌های انتهایی کتاب که می‌رسد حس و حال بهتری پیدا می‌کند، روزهایی که دستانی مهربان او را از دل سیاهی‌ها بیرون کشیدند و با زندگی آشتی دادند.

سال 1365 در خانواده‌ای پر ازآسیب به دنیا آمدم. پدرو مادرم اعتیاد داشتند. وقتی پدر خانه را ترک کرد، مادرم هم برای دومین بار ازدواج کرد و تنها خواهرم را با خودش برد و من و دو برادرم را تنها گذاشت. برای اینکه سرپرستی داشته باشیم به خانه مادر بزرگ رفتیم، اما از آنجا که تمام اعضای خانواده پدری و مادری‌ام اعتیاد داشتند، برای کسی اهمیتی نداشت که من و برادرهایم معتاد شده باشیم.

اکرم در یکی از مناطق معضل خیز تهران متولد شده و آن زمان که پدر و مادر بدون توجه به سرنوشت فرزندان شان، آنها را رها کردند، اکرم در حالی که فقط 13 سال داشت، بدون سنجیدن درستی یا نادرستی تصمیمی که در سر داشت، تن به ازدواج با پسری داد که به او علاقه داشت.

از آن روزها می‌گوید: ازدواج با پسری که دوستش داشتم باعث شد تا بر سیاهی‌های زندگی‌ام افزوده شود. همسرم معتاد بود و علاوه بر این هر گونه خلافی هم انجام می‌داد. نزدیک 8 سال با او در خیابان‌ها زندگی کردم و با وجود این‌که دو دختر هم داشتیم آنها را در خانه پدربزرگ شان تنها می‌گذاشتیم و به آینده و روزهایی که در انتظارشان بود فکر نمی‌کردیم. کم‌کم اعتیاد همسرم شدت گرفت و مواد مصرفی‌اش تغییر کرد تا جایی که با مداومت در مصرف شیشه، دچار توهم می‌شد و من که هنوز هم دوستش داشتم قربانی کتک‌ها و رفتارهای جنون‌آمیز او می‌شدم.

مواد مصرفی‌ام را از طریق همسرم تأمین می‌کردم برای همین به او نیاز داشتم، اما دیگر طاقتم تمام شده و کار به جایی رسیده بود که پدر همسرم به من می‌گفت جان خودت را نجات بده و از خانه فرار کن. اعتیاد، من و احساسم را به باد فراموشی سپرده بود و بدون اینکه به فکر سرنوشت خود و فرزندانم باشم، همین کار را انجام دادم و به خانه دوستم پناه بردم.

روزنه امید

دوستان و حتی اقوام اکرم که هر چند شب یکبار به خانه یکی از آنها پناه می‌برد، از این وضعیت خسته بودند و او که مادر و خواهرش را پیدا کرده بود، دیگر در کنار مادر و خواهرش که آنها نیز در باتلاق اعتیاد فرو رفته بودند زندگی می‌کرد تا اینکه بعد از گذشت دو سال از این وضعیت برای بار دوم به ازدواج موقت مردی در آمد.

مادر دو فرزند شده بود اما از آنجا که به دلیل اعتیاد از فرزندانش بخوبی مراقبت نمی‌کرد پسر 9 ماهه‌اش مرد و پسر دیگرش را هم به خواهرش سپرد تا مدتی از او نگهداری کند، اما او بدون اینکه اکرم را در جریان بگذارد، کودک را به یک خانواده ثروتمند فروخت. اکرم با مرور آن روزها گفت: به خاطر پسرم « حسین» میان من و همسرم بحث و جدال شد و او که به دنبال بهانه‌ای می‌گشت مرا ترک کرد و رفت.

بعد از مدتی که متوجه شدم چند ماه از بارداری‌ام می‌گذرد به خانه پدر همسر سابقم پناه بردم تا هم دو دخترم را که با پدربزرگ شان زندگی می‌کردند ببینم هم مدتی با آنها زندگی کنم تا فرزندم به دنیا بیاید. دخترم به دنیا آمده بود و یک روز که همزمان مشغول شیر دادن به او و مصرف مواد بودم، چند نفر از اعضای« جمعیت امام علی» وارد خانه شدند و یکی از آنها با دیدن وضعیت من، پرسید دوست‌داری ترک کنی؟ در آن زمان حدود 8 سال بود که مصرف کراک را ترک کرده بودم و به شیشه اعتیاد داشتم.

دلم به حال نازنین که چند ماهی از به دنیا آمدنش می‌گذشت می‌سوخت، سال‌ها بدبختی کشیده بودم و جوانی‌ام را به بدترین شکل گذرانده بودم. از سر خستگی و بی‌پناهی به آن مرد گفتم بله دوست دارم پاک شوم. بعد از چند روز با کمک اعضای جمعیت، در یک کمپ ترک اعتیاد بستری شدم و در این مدت یکی از مربی‌های جمعیت از دخترم نگهداری می‌کرد .

حالا که 8 ماه از پاکی و سلام دوباره‌ام به زندگی می‌گذرد در یکی از خانه‌هایی که جمعیت در اختیارم قرار داده زندگی می‌کنم و برای اینکه بتوانم بخشی از کمک‌های جمعیت را جبران کنم، در کارگاه‌های آموزشی شرکت کردم خیاطی و دستبند بافی را آموزش دیده‌ام و علاوه بر آن نظافت یکی از خانه‌های علم وابسته به جمعیت را بر عهده دارم.

آرزوهای یک مادر

از مرور گذشته‌ها فرار می‌کند اما به قول خودش چاره‌ای ندارد، زیرا آن روزها جزئی از زندگی‌اش هستند. به یاد آن روزها می‌گوید: خماری‌های زیادی کشیدم، هر کسی به من بی‌احترامی می‌کرد، ‌همه اطرافیان ترکم کرده بودند، وقتی دخترم به دنیا آمد، توان مالی برای خرید شیر خشک نداشتم و منت هر کسی را می‌کشیدم و از این زندگی متنفر شده بودم تا اینکه تولد دخترم و مهری که از او بر دلم نشست باعث شد تصمیم به ترک اعتیاد بگیرم.

جالب این بود که با وجود اعتیاد اکرم در دوره بارداری و شیردهی، دخترش دچار اعتیاد نشده بود و حالا که روزهای سپید به او و فرزندش لبخند می‌زند تنها یک آرزو دارد و آن خوشبختی دختر نازنینش است. بانگ اذان در اتاق پیچیده بود که اکرم گفت: دوست ندارم زندگی دخترانم شبیه من شود، به حق این لحظه عزیز آرزو دارم خوب درس بخوانند و روزی را ببینم که خانم دکتر یا خانم مهندس باشند. سواد که ندارم و قصه گفتن بلد نیستم اما هر شب برای دختر کوچولویم شــعر « لی لی حوضک» می‌خوانم.

دوست داشتم مادر خوبی باشم اما اعتیاد نابودم کرد برای همین بارها خودم را شماتت می‌کنم اما فایده‌ای ندارد و به قول مربی‌های خانه باید به آینده و موفقیت فرزندانم امیدوار باشم. می‌خواهم برای دخترم که حالا یک سال و نیمه است هم پدر باشم و هم مادر و امیدوارم که خدا انرژی و قوت این کار را به من بدهد.

شوق زندگی

جیران باریکانی مددکار اکرم از اراده قوی او برای بازگشتن دوباره به زندگی چنین گفت: ترک ماده شیشه نسبت به سایر مواد اعتیادآور سخت‌تر است به گونه‌ای که بسیاری از افراد ترک این ماده را غیر ممکن می‌دانند، اما اکرم نشان داد قدرت مهر مادری، بیش از اینهاست.

وی ادامه داد: طبق روال هر سال، اعضای جمعیت امام علی(ع) همزمان با ماه رمضان در خانه خانواده‌هایی که با مشکلات حاد رو به رو هستند حاضر می‌شوند و مراسم دعا برگزار می‌کنند. در ماه رمضان سال گذشته خانه پدر شوهر سابق اکرم یکی از این خانه‌هایی بود که در آن مراسم دعا برگزار و به همین واسطه اکرم شناسایی و حاضر به ترک شد و خوشبختانه، حالا نه تنها او پاک شده، بلکه در نهضت سوادآموزی شرکت می‌کند،

به عنوان یکی از زنان کارآفرین مشغول فعالیت است و دوره‌های مشاوره اعتیاد را هم سپری می‌کند. علاوه بر این، در طول این 8 ماه به قدری موفق ظاهر شده که یک مستندساز از زندگی اکرم مستندی تهیه کرده تا موضوع اعتیاد زنان را واکاوی کنیم و نشان دهیم کافی است این زنان اراده کنند تا دست‌های‌شان به گرمی فشرده شود.

حالا خانه اکرم به قدری تمیز و مرتب است که نمی‌توان گمان کرد روزی مخروبه‌های این شهر خانه‌اش بوده است. این روزها اهالی خانه علم از اکرم که بازیگر تئاتر شده، امید و انگیزه می‌گیرند.

سهیلا نوری

منبع : سایت گروه وکلای یاسا

مادران مجرم!

پروانه در دوران عقد حامله شده و می خواهد جنین اش را سقط کند اما همسرش مخالف است

بعضی وقت‌ها ناخوانده می‌آید. نابه‌جا. در بدترین شرایط، می‌خواهیم هر طور که شده از دستش خلاص شویم. فکر می‌کنیم همه مشکلات زیر سر اوست. پا روی دلمان می‌گذاریم و با زندگیمان ریسک می‌کنیم. در به در دنبال یک آدم اهل خلاف می‌گردیم. کسی که خدا و پیغمبر سرش نشود و بتواند هر چه زودتر خلاصمان کند. هزینه میلیونی می‌کنیم بی اینکه تضمینی بگیریم. حتی برای زنده ماندنمان و با این‌که تا به حال پایمان به کلانتری باز نشده مرتکب جرم می‌شویم. جرم سنگین که مجازاتی سنگین در پی دارد. سقط جنین.

ماندن یا رفتن

با شوهرش آمده. سرش پایین است و خجالت می‌کشد. شوهرش از همکاران سابق است. پیشاپیش تماس گرفته که رأیش را برگردان. گفتم ببرش پیش مشاور کار ما وکیل‌ها چیز دیگریست گفت به شما اعتماد دارم. نمی‌دانم چه بگویم به دختر بیست و یک ساله‌ای که در دوران عقد باردار است و تصمیم به عروسی هم ندارد، می‌گذارم خودش حرف بزند همین که شروع می‌کند مثل ابر بهار گریه می‌کند فکر می‌کند می‌خواهم محاکمه‌اش کنم: «بچه‌ای که نخواهم بدون عشق بیاید. بچه‌ای که مانع زندگی باشد به چه درد می‌خورد. من هنوز خیلی کم سنم. تازه وارد دانشگاه شده‌ام می‌خواهم درس بخوانم ادامه تحصیل بدهم اصرار همسرم بود که عقد کردم وگرنه فعلاً ازدواج نمی‌کردم به من قول داد. گفت عقد بمانیم تو لیسانست را بگیر. فوق که قبول شوی می‌رویم سر خانه و زندگیمان. حالا این بچه همه چیز را عوض می‌کند. نمی‌توانم. به خدا در توانم نیست. می‌پرسم نظر همسرتان چیست می‌گوید: همسرم مخالف است به هیچ وجه رضایت نمی‌دهد، اما من در نهایت کار خودم را می‌کنم چون این منم که باید همه برنامه‌های زندگیم را تعطیل کنم و بنشینم به بچه‌داری.

مانعی که منم

علت دردش را که می‌فهمم حرف‌ها به ذهنم هجوم می‌آورند. یاد بیست و پنج سالگی خودم می‌افتم زمانی که تصمیم گرفتم مادر شوم. می‌خواهم بگویم: بچه‌ها هیچ وقت مانع زندگی و رشد مادر‌ها نیستند اگر مادرها خودشان مانع نشوند. این‌که با یک برنامه‌ریزی خوب می‌شود همه چیز را با هم داشت و این‌که به چشم دیدم به برکت ورود دخترم به فضای خانه به چه پیشرفت‌هایی در زندگی دست پیدا کرده‌ام. به موهبت تعادل رسیده‌ام. به موهبت عشق بدون مرز رسیده‌ام و به موهبت پیشرفت کاری بدون فشار زیاد. اما فکر می‌کنم چقدر از حرف‌های یک زن سی ساله به گوش یک دختر بیست و یک ساله فرو می‌رود قطعاً گوش‌هایش از این پندها پر است.

جرم، جرم است

می‌گویم: من وکیلم عادت دارم افراد را قضاوت نکنم. بدون قضاوت حرف‌هایشان را بشنوم تا جایی که ممکن است به گفته‌شان اعتماد کنم و برایشان توضیح بدهم که چه شرایطی دارند. اما قبل از هر چیز دوست دارم این را بدانی که سقط جنین بی‌دلیل علاوه بر این‌که گناه است از منظر قانون جزای ما جرم هم محسوب می‌شود. وسط حرفم می‌آید که این جنین تازه چهار هفته‌اش است. یک لکه خون بیشتر نیست. هنوز موجودیتی ندارد که از بین بردنش جرم باشد و این حرفش مجبورم می‌کند که در مورد جنین و تعریف آن برای او توضیح دهم: «اینکه هفته چندم بارداری هستی یا اینکه جنین در چه وضعیتی باشد مهم نیست.

از نظر علم حقوق:

مادام که در رحم مادر است جنین نامیده می‌شود که مبدأ آن ابتدای آبستنی و منتهای آن لحظه ما قبل ولادت است.

البته سقط جنین از نظر پزشکی عبارت است از: ختم حاملگی به هر عنوان قبل از آن که جنین برای زنده ماندن به اندازه کافی تکامل یافته باشد یا در واقع به ختم حاملگی قبل از هفته بیستم حاملگی یا زمانی که وزن جنین کمتر از پانصد گرم باشد.

اما از نظر قانون سقط جنین عبارت است از:

اخراج عمدی و غیر طبیعی و قبل از موعد طبیعی جنین به نحوی که حمل خارج شده از بطن مادر زنده نباشد یا قابل زیست نباشد.

در حقیقت هدف قانونگذار اساساً حمایت از دوران حاملگی در مقابل هر نوع عملی است که دوران طبیعی بارداری را مانع می‌شود. بنابراین سقط جنین با سقط حمل در هر زمان اعم از این‌که در نخستین روزهای انعقاد نطفه باشد که هنوز شکل و صورتی ندارد یا در روزهای آخر حاملگی انجام پذیرد که شکل یک انسان کامل را به خود گرفته مستوجب کیفر است. اما هنوز برای پروانه سخت است زیر بار برود که سقط جنین چهار هفته‌اش جرم باشد.

سقط درمانی

به پروانه می گویم قانون فقط در شرایط خاصی اجازه سقط جنین عمدی می هد. برایش توضیح می‌دهم که البته قانون همیشه یک کلام نیست گاهی اوقات به صلاح خانواده و جامعه هست که بچه به دنیا نیاید و سقط شود این موارد البته با مورد تو فرق می‌کند.
ماده واحده سقط جنین درمانی می‌گوید: سقط درمانی با تشخیص قطعی سه پزشک متخصص و تأیید پزشکی قانونی مبنی بر بیماری جنین که به علت عقب افتادگی یا ناقص‌الخلقه بودن موجب حرج مادر است یا بیماری مادر که با تهدید جانی مادر توأم باشد قبل از ولوج روح (چهار ماه) با رضایت زن مجاز است و مجازات و مسئولیتی متوجه پزشک مباشر نخواهد بود.

برای پروانه توضیح می‌دهم که جدا از آن برای مجرمانه بودن عمل سقط جنین یکسری شرایط لازم است که دانستنش برای دچار نشدن به آن خوب است. این شرایط عبارتند از:

اول از همه این‌که بر خلاف تصور عموم بیشتر حقوقدانان معتقدند درجرم سقط جنین فرقی بین جنین یا حمل مشروع یا نامشروع وجود ندارد. بنابراین دیه حمل نامشروع نیز همان دیه حمل مشروع است.
درسقط جنین عمدی، مرتکب باید با علم به باردار بودن زن و به قصد سقط جنین اقدام نماید. در ایراد صدمه، در صورتی که صدمات و ضربات وارده بر یک زن باردار بدون اطلاع از باردار بودن او و بدون این‌که نتایج حاصله قابل پیش‌بینی باشد منجر به سقط شود مشمول مقررات سقط جنین عمدی نبوده و این قبیل موارد با احراز خطای مقصر به عنوان سقط جنین غیر عمدی مطرح می‌شود.
ادویه وسایل سقط باید حتماً منجر به از بین رفتن و سقط جنین شود و استفاده آنها بدون تأثیر جرم نیست.

دیگران

در سقط جنین عمدی افراد زیادی ممکن است نقش‌آفرینی کنند. حواستان باشد اگر کسی برای سقط جنین از شما راهنمایی بخواهد یا دارویی در اختیار کسی برای سقط جنین بگذارید شما به عنوان معاون در جرم سقط جنین مجرم خواهید بود.

سقط جنین ممکن است به علت عوامل خارجی باشد. در مواردی چون وضع حمل بر اثر صدمه وارده ناشی از تخلفات رانندگی ( ماده 716 ق.م.ا) مرتکب، به حبس از دو ماه تا شش ماه و پرداخت دیه، در صورت مطالبه دیه از طرف مصدوم محکوم می‌شود که این مشخص است در عین حال هر گاه صدمه بدنی غیر عمدی ناشی از تخلفات رانندگی (ماده 715 ق.م.ا) منتهی به سقط جنین شود یعنی جنین زنده‌ای ساقط و تلف شود جرم سقط جنین غیر عمدی تحقق می‌یابد.

جالب است بدانید برای تحقق جرم سقط جنین، انجام هرنوع عملی برای سقط روی زن حامله خواه از طریق مباشرت(مستقیماً) و خواه از طریق معاونت (غیر مستقیم) کافی است. ماده 623 ق.م.ا مقرر می‌دارد: «هرکس به واسطه دادن ادویه یا وسایل دیگری موجب سقط جنین زن گردد به شش ماه تا یکسال حبس محکوم می‌شود و اگر عالماً و عامداً زن حامله‌ای را دلالت به استعمال ادویه یا وسایل دیگری نماید که جنین وی سقط گردد به حبس از سه ماه تا شش ماه محکوم خواهد شد مگر این‌که ثابت شود این اقدام برای حفظ حیات مادر است و در هر مورد حکم به پرداخت دیه مطابق مقررات مربوط داده خواهد شد».

همچنین ماده 624 ق.م.ا مقرر می‌دارد: «اگر طبیب یا ماما یا دارو فروش و اشخاصی که به‌عنوان طبابت یا مامایی یا جراحی یا داروفروشی اقدام کنند و وسایل سقط جنین فراهم سازند یا مباشرت به اسقاط جنین نمایند به حبس از دو تا پنج سال محکوم خواهند شد و حکم به پرداخت دیه مطابق مقررات مربوط صورت خواهد پذیرفت.» وسایلی هم ممکن است این افراد برای سقط جنین استفاده کنند، علاوه بر ادویه شامل وسایل فیزیکی و همچنین صدمه جسمی با اذیت وآزار و ضرب وجرح و همچنین استفاده از وسایل و ابزار جراحی برای تراشیدن انساج نیز می‌شود.

مجازات‌های سقط جنین

قانون مجازات برای مباشرین (کسانی که مستقیماً سقط جنین می‌کنند) و معاونین (کسانی که سقط جنین را تسهیل می‌کنند مجازات‌های ذیل را در نظر گرفته است: قانون جدید مجازات اسلامی برای مرتکبان اقدام به سقط غیر قانونی مجازات‌هایی در نظر گرفته است. یکی از انواع این مجازات‌ها پرداخت دیه است.

دیه سقط جنین به ترتیب زیر است:

نطفه‌ای که در رحم مستقر شده است، دوصدم دیه کامل
علقه که در آن جنین به‌صورت خون بسته درمی‌آید، چهارصدم دیه کامل
مضغه که در آن جنین به صورت توده گوشتی درمی‌آید، شش‌صدم دیه کامل
عظام که در آن جنین به صورت استخوان درآمده، لکن هنوز گوشت روییده نشده است، هشت‌صدم دیه کامل
جنینی که گوشت و استخوان‌بندی آن تمام شده، ولی روح در آن دمیده نشده است، یک‌دهم دیه کامل
دیه جنینی که روح در آن دمیده شده است، اگر پسر باشد، دیه کامل و اگر دختر باشد، نصف آن و اگر مشتبه باشد، سه‌چهارم دیه کامل. البته باید این مطلب را نیز بدانید که علاوه بر دیه یکسری مجازات‌های تعزیری نیز برای سقط جنین پیش‌بینی شده است؛ یعنی سقط غیرقانونی مجازات‌های دیگری هم به دنبال دارد. براین اساس هرگاه دراثر جنایت وارد شده بر مادر، جنین از بین برود، علاوه‌ بر دیه یا ارش جنایت بر مادر، دیه جنین نیز در هر مرحله‌ای از رشد که باشد، پرداخت می‌شود.
باید این را نیز در نظر داشت که هرگاه زنی جنین خود را در هر مرحله‌ای که باشد، به عمد، شبه‌عمد یا خطا از بین ببرد، دیه جنین حسب مورد توسط مرتکب یا عاقله او پرداخت می‌شود و هرگاه جنینی که بقای آن برای مادر خطر جانی دارد، به منظور حفظ نفس مادر سقط شود، دیه ثابت نمی‌شود.

مطابق قانون مجازات اسلامی سابق نیز هرکس به واسطه دادن ادویه یا وسایل دیگر موجب سقط جنین زن شود به 6 ماه تا یک سال حبس محکوم می‌شد اگر عالماً و عامداً زن حامله‌ای را راهنمایی به استفاده از ادویه یا وسایل دیگری می‌کرد که در نتیجه آن جنین وی سقط شود، به حبس از سه تا 6 ماه محکوم می‌شد یا اگر طبیب یا ماما یا داروفروش و اشخاصی که به عنوان طبابت یا مامایی یا جراحی یا داروفروشی اقدام می‌کردند وسایل سقط جنین فراهم می‌ساختند یا مباشرت به اسقاط جنین می‌کردند به حبس از دو تا پنج سال محکوم می‌شد.

تصمیم نهایی

در نهایت با تمام توضیحاتی که برای پروانه دادم باعث شد به این نتیجه برسد که قبل از عملی کردن تصمیم خود حتماً به مشاوره هم سری بزند و به خودش فرصت تفکر بدهد.

فتاوی فقها درباره سقط جنین

برخی از علما از جمله حضرت امام خمینی(ره) و آیت‌الله اراکی و آیت‌الله گلپایگانی سقط جنین را مطلقاً حرام می‌دانند مگر این‌که ادامه حاملگی برای جان مادر خطر داشته باشد که فقط در صورتی که روح در جنین دمیده نشده، سقط را جایز می‌دانند.
اگر ادامه حاملگی برای مادر ضرری نداشته باشد و مادر فرزندش را ساقط کند، مرتکب فعل حرام شده و باید دیه جنین را بپردازد. توضیح این‌که از این دیه چیزی به خود مادر به عنوان ارث نمی‌رسد.
اگر پزشک تشخیص دهد که اگر جنین به دنیا بیاید دارای عقب ماندگی ذهنی یا نقص عضو است حضرات آیات امام خمینی(ره) و اراکی و گلپایگانی اجازه سقط را نداده‌اند.
درموردی که پزشک تشخیص دهد که یکی از دو نفر (مادر و جنین) در موقع تولد خواهند مرد، ‌اگر قبل از چهارماهگی جنین و حلول روح در جنین باشد سقط جنین را برای حفظ جان مادر جایز دانسته‌اند ولی امام خمینی(ره) بعد از دمیدن روح در جنین ارجحیتی برای حفظ جان یکی بر دیگری (یعنی جان مادر و جنین) قائل نیست و معتقدند که اگر علم به تلف شدن هر دو است و امکان حفظ یکی است، مورد باید با قرعه مشخص شود.
اگر جنین سقط شده، دوقلو یا چندقلو باشد در ازای هرکدام دیه جداگانه واجب می‌شود.
درجایی که اجازه سقط داده شده، ‌اذن مادر یا پدر یا ولی جنین برای اسقاط جنین وقتی علت سقط برای حفظ جان مادر باشد، لازم نیست.
علمای یاد شده در کلیه موارد چه سقط جنین عمدی باشد و چه شبه عمد و چه خطایی فقط پرداخت دیه را ثابت می‌دانند و مجازات قصاص را در مورد جرم سقط جنین رد می‌نمایند.
طبق نظر دیگر علما هم سقط جنین مطلقاً حرام بوده و سقط جنین قبل از چهارماهگی و حلول روح با اثبات ضرر و خطر جانی برای مادر جایز است.
بعد از چهارماهگی و حلول روح مطابق نظر همه علما(حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و حضرات آیات بهجت، زنجانی، تبریزی، فاضل لنکرانی، مکارم شیرازی و موسوی اردبیلی) به جز آیت‌الله تبریزی و موسوی اردبیلی، به هیچ وجه سقط جنین جایز نیست.
حضرات آیات تبریزی و موسوی اردبیلی قائلند که در صورت ضرر و خطر جانی برای مادر، سقط جنین حتی بعد از دمیده شدن روح نیز بلااشکال است.

زهرا سپید نامه

منبع : سایت گروه وکلای یاسا

سامه، دختری با مادری دربند

بلندگوی مدرسه اسمش را صدا می‌زند: «سامه ابراهیمی، زود بیا دفتر.» دختری میانه‌اندام، با ابروانی كمانی، چشمانی به رنگ دریایی كه كنارش زندگی می‌كند و صورتی گلگون که به یاد دختران بادیه‌نشین می‌اندازدت، شیر آب را می‌بندد، با آستین چك‌چك آب را از كنج لبانش پاك می‌كند. زیرچشمی نگاهی به پنجره اتاق مدیر می‌اندازد. خوب می‌داند كه آنها هر روز از پشت پنجره بچه‌ها را رصد می‌كنند. برای آنكه لج‌شان را در آورد، آرام‌آرام به سمت دفتر راه می‌افتد.

تا به جلو اتاق مدیر می‌رسد، اسمش را 4 بار دیگر صدا كرده‌اند. «كجایی تو دختر؟ هزار بار صدات كردم! ببین این پرونده‌اته، حی و حاضر. تا فردا وقت داری. اگر مادرت اومد كه هیچ، ولی اگر فردا با مادرت نیومدی، خودت هم نیا. متوجه شدی؟» انگشت‌اش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «ما بریم؟» باید زودتر از دفتر خارج شود، وگرنه همه اهل دفتر اشك‌هایش را می‌بینند.

زنگ می‌خورد. كوله اش را روی زمین می‌كشد. دیرتر از همه بیرون می‌رود. بابای مدرسه یك لنگه در را بسته و با نگاه می‌خواهد سامه زودتر مدرسه را ترك كند. بیرون مدرسه، چند ثانیه‌ای به تابلو جلو در زل می‌زند و با مدرسه‌اش خداحافظی می‌كند!

یك هفته بعد

زنگ تفریح است. معلم‌ها دور هم جمع شده‌اند. یكی از آنها سراغ سامه را می‌گیرد. كسی از او خبر ندارد. برای همه عجیب است كه چرا این دختر از آوردن مادرش به مدرسه خودداری كرده است. ناظم گفت: «به شماره‌ای كه داشتیم، زنگ زدم. اشتباه بود. نشانی‌ای هم كه توی پرونده‌اش داشت، درست نبود. هیچی از این بچه نداریم. كاش روز آخر تهدیدش نمی‌كردیم. خیلی برایش نگرانم.»

از معلم كلاس خواستند صمیمی‌ترین هم‌كلاسی‌اش را معرفی كند. مینا صمیمی‌ترین دوست سامه است. صدایش كردند. هرچه از او پرسیدند، جوابی نداد. اگر می‌توانست، دوستی با سامه را هم انكار می‌كرد. همه اهل دفتر مدرسه با تعجب نگاهش می‌كردند.

یكی از معلم‌ها پرسید: «فقط بگو حالش خوبه؟» مینا گفت: «بله خیلی خوبه.» این‌طوری بود كه ماجرای دوستی آنها لو رفت و همه فهمیدند كه او با سامه ارتباط دارد. با كلی سؤال و جواب و تهدید، سرانجام مینا لب باز كرد. می‌گفت با هم پیمان خواهری بسته‌اند و قول داده راز دوستش را نگوید و...

ماجرای یك زندگی وحشتناك

مینا با این جمله حرفش را آغاز كرد: «سامه مادر نداره...» چشمان همه داشت از حدقه بیرون می‌زد. یكی پرسید: «یعنی چی؟ مگه می‌شه؟!» آن یکی گفت: «چرا نمی‌شه؟ دختر بیچاره!» مدیر پرسید: «مادرش چی شده ؟» مینا گفت: «زندانه.» چشم همه به دهان مینا بود. یکی گفت: «اه، دختر جون، باید با انبر از دهنت حرف بكشیم؟! خب، مثل آدم بگو ببینیم چی شده!» مینا گفت: «من بیشتر نمی‌دونم، آدرس می‌دم، بروید از خودش بپرسید... آدرس جایی رو كه كار می‌كنه دارم.»

اصل داستان

«16 سالشه، 3 سالی می‌شه با من كار می‌كنه. استعدادش برای خیاطی خوبه. توی این 2 سال گذشته 5 بار مادرش رو دیدم. برای گرفتن پول گاهی میاد سراغ سامه. شناسنامه‌اش رو سپرده دست من. می‌گه این‌طوری جاش امن‌تره. زیبایی این دختر به مادرش رفته. خدا كنه اخلاقش مثل اون نباشه.» سامه مدیر را كه در حال حرف زدن با مسئول تولیدی دید، رنگش پرید. خوب می‌دانست كه دیگر رازی برایش باقی نمانده است. پس از آن، دیگر به تولیدی هم نرفت.

سامه را چند روز بعد به جرم ولگردی دستگیر كردند. به مامورها گفت: «مادرم ساقی ویلاهای توریستی بود. از خرده‌فروشی شروع كرد و حالا... از بابام این كار رو یاد گرفت. بابام سر بساط این‌قدر كشید تا مرد. مامانم كه دستگیر شد، رفتم خونه دایی‌ام. داداش 5 ساله‌ام رو فروختند. زدم بیرون. باید خودم رو از این نكبت نجات می‌دادم. نذر امامزاده كردم. خانوم اكرمی، مدیر تولیدی، زن خوبیه. پناهم داد. من هم براش كار می‌كردم.»

خیلی از زنانی كه او می‌شناسد، روی زندان را دیده‌اند، اما او به خودش قول داده كه هیچ‌وقت پایش به زندان باز نشود. زنگ می‌زند به خانم اكرمی؛ می‌آید. مدیر مدرسه هم می‌آید. او را تحویل می‌گیرند. قرار بر این می‌شود که روزها درس بخواند و عصرها در تولیدی كار كند و خرج زندگی‌اش را درآورد.

کمی درباره مادر سامه

مادر سامه قربانی ازدواج اجباری و اعتیاد اجباری شد. حالا هم به جرم فروش مواد مخدر زندانی است. از پسرش خبری نیست. حال و روز سامه فعلا خوب است و اطرافیانش زخم‌های روحی‌اش را درمان می‌كنند. اما چند نفر از فرزندان زنان زندانی استان تا این اندازه قوی و خوشبخت‌اند؟

چه حمایت‌هایی وجود دارد؟

بر اساس مصوبه سال 1360 شورای عالی قضایی، انجمن‌های حمایت از زندانیان با هدف کمک به زندانیان و خانواده آنان و نوپروری و اصلاح زندانیان و همکاری با زندان‌ها و مؤسسات تامینی و تربیتی و مراکز مراقبت پس از خروج زندانیان متولد شدند. وظایف این انجمن‌ها عبارت‌اند از: کمک به خانواده زندانیان، بازسازی شخصیت و اصلاح و ارشاد زندانیان، کمک برای آموزش حرفه‌ای به زندانیان و مواردی از این دست.

بر این اساس، یکی از وظایفی که برای هیات مدیره این انجمن‌ها در نظر گرفته شده، مساعدت به خانواده زندانیان و سعی در ارشاد و توان‌بخشی آنان برای زندگی مستقل و سالم است. استمداد از مؤسسات دولتی و غیردولتی برای انجام دادن وظایف انجمن، مانند بیمه زندانیان و خانواده آنان، اعلام مورد به زندان (و در تهران، به سازمان زندان‌ها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور) برای تعقیب و بهره‌برداری از نتیجه اقدامات، از اختیارات هیات مدیره به حساب می‌آید.

و اما مجازات حمل و نگهداری مواد مخدر

در ماده ۴ «قانون مبارزه با مواد مخدر» مقرر شده است که هر کس بنگ، چرس، گراس، تریاک، شیره و سوخته تریاک را وارد کشور یا صادر کند یا تولید یا توزیع و یا خرید و فروش کند یا در معرض فروش قرار دهد، با رعایت تناسب و با توجه به مقدار مواد مذکور، به مجازات‌های زیر محکوم می‌شود:

تا 50 گرم، تا 500 هزار ریال جریمه نقدی و تا 50 ضربه شلاق
بیش از 50 گرم تا 500 گرم، از4 میلیون تا 10 میلیون ریال جریمه نقدی و 20 تا 74 ضربه شلاق و یک تا 5 سال حبس
بیش از 500 گرم تا 5 کیلوگرم، از50 میلیون تا 200 میلیون ریال جریمه نقدی و 50 تا 74 ضربه شلاق و 3 تا 15 سال حبس
بیش از 5 کیلوگرم، اعدام و مصادره اموال، به استثنای هزینه تامین زندگی متعارف برای خانواده محکوم
هر گاه محرز شود مرتکبان جرایم موضوع بند ۴ این ماده، بار اول مرتکب این جرم شده و موفق به توزیع یا فروش آنها هم نشده‌اند، دادگاه آنها را به حبس ابد و 74 ضربه شلاق و مصادره اموال، به استثنا‌ی هزینه تامین زندگی متعارف برای خانواده آنها محکوم می‌کند.
ماده 5 این قانون نیز مقرر کرده است که هركس تریاك و دیگر مواد مخدر مذكور در ماده 4 را خرید، نگهداری، مخفی یا حمل كند، با رعایت تناسب و با توجه به مقدار مواد و تبصره ذیل همین ماده، به مجازات‌های زیر محكوم می‌شود:

تا 50 گرم، تا 3 میلیون ریال جریمه نقدی و تا 50 ضربه شلاق
بیش از 50 گرم تا 500 گرم، 5 تا 15 میلیون ریال جریمه نقدی و 10 تا 74 ضربه شلاق
بیش از 500 گرم تا 5 كیلوگرم، 15 میلیون تا 60 میلیون ریال جریمه نقدی و 40 تا 74 ضربه شلاق و 2 تا 5 سال حبس
بیش از 5 كیلوگرم تا 20 كیلوگرم، 60 تا 200 میلیون ریال جریمه نقدی و 50 تا 74 ضربه شلاق و 5 تا 10 سال حبس و در صورت تكرار، برای بار دوم، علاوه بر مجازات‌های مذكور، به جای جریمه مصادره اموال ناشی از همان جرم و برای بار سوم، اعدام و مصادره اموال به استثنای هزینه تامین زندگی متعارف برای خانواده محكوم بیش از 20 كیلوگرم تا 100 كیلوگرم، علاوه بر مجازات مقرر در بند 4 به ازای هر كیلوگرم 2 میلیون ریال به مجازات جزای نقدی مرتكب اضافه می‌شود و در صورت تكرار، اعدام و مصادره اموال ناشی از همان جرم.

روشنك محمدی

منبع : سایت گروه وکلای یاسا