موازین قضائی

ماجرای مردی که تصمیم خود برای قتل فرزندش را با ما در میان گذاشت

 مصطفی عباسی

در یکی از روزهای تابستان ۸۹ که شعبه برخلاف روزهای عادی، نسبتاً خلوت بود، در اولین ساعات اداری روز، مردی حدوداً ۵۵ ساله وارد شعبه شد. کت و شلوار به تن داشت و چهره ای موقر و جاافتاده داشت. در همان نگاه اول به نظر می رسید شخص تحصیلکرده و باسوادی باشد. بعداً مشخص شد بازنشسته یکی از ادارات دولتی است. به صورت کاملاً مودبانه از ما تقاضای نشستن کرد و اجازه خواست که دقایقی با ما درد دل کند. ما هم با توجه به خلوتی شعبه منعی در این کار ندیدیم. ایشان هم شروع به صحبت کردند و پس از معرفی خود و خانواده اش و بیان جایگاه و پایگاه اجتماعی خود، از آزار و اذیتهای یکی از فرزندان خود – که مجرد بوده و حدود ۲۵ سال سن داشته – حرفها زد و شکوه ها کرد و از کتک کاری ها و هتک حرمت های فرزندش نسبت به دیگر اعضای خانواده سخن ها گفت و مثالهای ناراحت کننده ای زد و توضیح می داد که چگونه نصایح ایشان و دیگر افراد و بستگان و همچنین اقدامات و پیگیری های قانونی برای مقابله و جلوگیری از اذیت و آزار پسرش بی نتیجه و بی ثمر بوده است. نهایتاً پس از بیان این مقدمات، گفت که قصد کشتن فرزندش را دارد و راهی جز کشتن فرزندش برایش باقی نمانده است و این راه را تنها راه رهایی از اذیت و آزار فرزندش می داند.

پس از شنیدن حرفها و درد دلهای ایشان خود را با وضعیت جدیدی مواجه دیدم. اگر تا آن زمان برخوردم صرفاً با افرادی بود که پس از ارتکاب قتل آنها را می دیدم، این بار با شخصی برخورد می کردم که قصد جازم و جدی برای ارتکاب قتل در آینده را دارد و هر اقدامی که می کردم جنبه پیشگیرانه داشت. شروع به صحبت کردم. قسمتی از صحبتهای خود را اختصاص به بیان راههای قانونی برای برخورد با اعمال و رفتار غالباً مجرمانه پسرش قرار دادم. و در قسمتی دیگر از صحبتهای خود به زشتی و گناه قتل و آدم کشی اشاره کردم. در پایان نیز او را شدیداً از ارتکاب قتل فرزندش برحذر داشتم و به شوخی به ایشان گفتم که مرجع صدور مجوز قتل نیستیم.

با خاتمه صحبتهای طولانی ایشان و نصایح و راهنمایی های ما، اجازه خروج گرفت و با خداحافظی از ما شعبه را ترک کرد. از آخرین نگاه مرد موردنظر هنگام خروج از شعبه، قاطعیت وی در تصمیم به قتل فرزندش و بی نتیجه بودن نصایح خودم را به نوعی احساس کردم.

از ماجرای آن ملاقات حدود ۴ ماه گذشت تا اینکه در غروب یک روز پاییزی از یکی از کلانتری های شهر خبر وقوع قتل جوانی با اسلحه در منزلی در داخل شهر را به من اطلاع دادند. وقتی تلفنی اسم و مشخصات مقتول را سوال کردم، اسم مقتول برایم آشنا به نظر آمد. بعد از مدتی فکرکردن و قبل از حضور در صحنه قتل متوجه شدم، مقتول پسر همان مردی است که ۴ ماه پیش او را در شعبه دیده بودم.

با حضور در صحنه قتل، جسد جوانی را دیدم، در حالیکه در رختخواب دراز کشیده بود از ناحیه سر مورد اصابت گلوله اسلحه شکاری قرار گرفته و به قتل رسیده بود. فردای روز حادثه مرد موردنظر خود را به مرجع انتظامی معرفی و به قتل فرزندش اقرار کرد.

منبع : وبلاگ بازپرس

نوشته های مشابه

بستن